تبلیغات
خورشید مهر - بابایی قدرتو میدونم.... خاطرات خونوادگی...
سلام بابایی
خوبی؟؟
بابایی میدونی فردا روزه پدره...
روزت مبارک بابا
بابایی منو ببخش بابت همه  اذیت کردنام
بابایی شرمندم بابت همه حرفام...
بابت اینکه قدرتو نمیدونم
بابایی گاهی وقتا از دستت که عصبانی میشم میگم اصلا کاشکی فلانی بابای من بود... ولی خودت بهتر میدونی که از ته دلم نمیگم...
بابایی شرمنده گاهی وقتا تقاضاهای خیلی بزرگ بزرگ از تو دارم... شرمنده که بعضی وقتا موقعیتت رو درک نمیکنم و چیزی رو از تو میخوام که نمیتونی فراهم کنی و سرت جلو بچه هات خم میشه... بابایی ببخشم که گاهی وقتا بی انصاف میشم..
بابایی یادمه همیشه تا اونجایی که امکان داشته همه چیزو برامون فراهم کردی... یادمه قبلنا که بچه تر بودیم هیچ وقت نمیذاشتی لباس تنمون کهنه باشه... با اینکه وضعیت مالی زیاد خوبی نداشتیم هیچ وقت یادم نمیاد که منو داداشیام لباسمون کمتر از لباس هم سنامون باشه... یادمه وقتی بهت میگفتن چرا این کارو میکنی ... وقتی مامانم اعتراض میکرد که نخر میگفتی خودم بچه بودم حسرت همه اینا رو داشتم نمیخوام بچه هام حسرت بخورن... بابایی یادمه تعریف کردی که سال اول دبیرستان با شلوار وصله دار و کفش پاره پاره میرفتی مدرسه... یادمه گفتی معلمتون یه سوال ریاضی بهتون داده بود حل کنید کسی حل نکرده بود ... معلمتون اومد گشتو گشتو گشت به میز تو که رسید بلندت کرد گفت سوالو جواب دادی و تو هم گفتی نه... معلمتون بهت گفت بچه دهاتی هیچی ندار چیش به درس و مدرسه و تورو از بین اون همه دانش آمز بیرون برد و توی حیاط مدرسه فلکت کرد... بابایی هر وقت این خاطره رو تعریف میکنی چشمات پره اشک میشه... یادته میگفتی اگه از معلم ریاضیتون متنفر نبودی حتما حتما میرفتی رشته ریاضی.... ولی تنفرت باعث شد رشته انسانی رو انتخاب کنی و فلسفه بخونی... مردک فوق لیسانس فلسفه رو بهت بدن و همین طور دکترای افتخاری.... بابا جون.... من بهت افتخار میکنم... یادمه چه تلخیایی رو به خاطر ما تحمل کردی... بابایی یادمه چقدر اضافه کاری وایمیستادی تا منو سه تا داداشیم کمبود نداشته باشیم...
بابایی من ... من نمیدونم چی بگم.... فقط میگم منو ببخش بابات همه اذیت کردنام... بابایی تو همیشه میگی تموم افتخارت به اینه که منو داداشیام درس بخونیم و به جاهای بالا بالا برسیم... بابایی بهت قول میدم رو سفیدت بکنم....
بابایی فلسفه ی پدر بودن تو چیه؟؟ بابا یعنی چی؟؟ خدا از بهشتت بالاتر چی داری... میخوام تقدیمش کنم به بابای خوبم... همون بابایی که کافیه لب تر کنی که یه چیزو میخوای از زر سنگ هم که شده اگه تواناییشو داشته باشه انجام میده...
بابایی بعضی وقتا میبینم که چقدر از خودت راضی هستی... که به قول مامانم از جا به کجا رسیدی.... ولی همیشه میگی اگه مامانمون نبود به هیچ کودوم نمیرسیدی؟؟ بابایی مامانی تعریف میکنه وقتی ما ها بچه بودیم  و تو دانشگاه میرفتی مامان همه طلاهاشو فروخت به خاطر تو.... بابایی مامان میگه وقتی فقط داداش محمد و داداش حسین و من بودیم و داشی علی دنیا نیومده بوده ... اون موقع هایی که من فقط سه سالم بوده ... مامان یگفت گاهی وقتا از درد اینکه توی خونه یه صد تومنی هم نبود براتون بستنی بخرم مینشستم زار زار گریه میکردم چون شما توی کوچه بستنی دست پسره همسایه دیده بودید و همش بهونه میگرفتید...
بابایی مامانی میگه داداشی محمدم اون وقع ها به خاطر یه صد تومنی که توی مدرسه از جیبش افتاده و گم شده بود تا بعد از ظهر خونه نیومده بوده... پسرکه هفت ساله...
بابایی هنوزم که هنوزه مامانی وقتی از گذشته صحبت میکنه چشماش بارونی میشه... از خیاطی کردناش.... از پا به پای تو تلاش کردن برای زندگی....
بابایی من قدر تو مامانی رو میدونم.... خودتون میدونید که تا اونجایی که میتونم همیشه بهتون احترام میزارم.... باور کنید گاهی وقتها که عصبانی میشم و داد میزنم دست خودم نیست... مثه دیشب که دل مهربون دوتاتونو به درد آوردم...
مامانی قربون دستای مهربونت بشم... بابایی هیچی رو از ماها دریغ نکردی.... تا توان داشتی برای بچه هات تلاش کردی.... من یادمه با همه سختی هایی که داشتیم... ولی از هیچ چیزی برای پیشرفت ما کم نذاشتی...
و امروز.... همین الانی که دارم اینا رو مینویسم محمد پسر برگت پایان نامه فوق لیسانس مهندسی شیمیش مورد تایید قرار گرفته .... و کلی پشت تلفن زوق زده بود.... الان داداشی حسن توی فاز هفده گاز کنگان مهندس ناظره.... من ترم شش نجومم رو دارم به پایان میرسونم و داداشی علی ترم دو مهندسی مکانیکش داره تموم میشه.... الان که دارم مینویسم دفتر امنیتی که دنبال کاراش بودی مجوزش صادر شده.... وای بابایی چه این شبا شلوغ پلوغ شده خونه ... شورای شهر شدن خیلی دنگو فنگ شده... الاهی رای بیاری....
گذر روزگاار از تو یه مرد بزرگ ساخت بابا...
الان دیگه جلو خونوادت سرت خم نیست.... چون همه چیز برای رفاهشون فراهمه... بابایی هنوز شادی شهریور گذشته رو یادم نمیره که بعد از بیستو شش سال صاحب خونه شدیم... خونه ای که با عشق ساخته شد... خونه ای که لحظه لحظه ی ساختش با هم بودیم.... طرح میدادیم و نقشه میکشیدیم... بابایی چقدر منو ماانی ماه رمضون پارسال اذیتت کردیم برای خرید کابینت و رنگش... بابایی یادته سره خرید تابلوهای نما چقدر من و علی دعوا کردیم . تو بهمون خندیدی آخرشم هر دوتاش رو مجبور شدی بخری....
بابایی بابت همه زحمتایی که میکشی برامون ممنون....
راستی بابایی موهای سفیدت جدیدا خیلی زیاد شده.... بابایی این یه سال اخیر خیلی پیر و فرسوده شدی.... ولی بازم بابای دوست داشتنی منی...
راستی بابا حسین قرار بود دوازدهم خرداد بیاد من اینقده جیغ ویغ کردم پشت تلفن که پشیمون شد آخه وقتی میاد نمیذاره ماها درس بخونیم .... بچه هست تو داری....
بابایی طلا گرون شده ها کی میخوای برای زن داداش طلا بخری بابا دلمون پوسید یه عروسی بگیرید برای این دوتا عروس دوما تا برن خونه خودشون...
مامانم... فرشته ی  من.... گذر زمان تو رو هم خسته و رنجور کرده.... میدونم میدونم با وجود کم سن و سالی چه تلاشایی که برای زندگی نکردی... ولی خودمونیما هنوزم که هنوزه خیلی خوشکلی....
مامانی هیچ وقت اون قطره های اشکی رو که به خاطر 5 هزار تومن مزد خیاطی که کرده بودی اون سالها و بهت ندادن رو یادم نمیره.... مامان یادته یه وقتایی از حقوق بابایی که میگرفت فقط سه هزار تومنش میموند ... مامانی یادته روزی سه دست لباس میدوختی .... کلا خرج خونه رو تو میدادی.... مامان ولی یادته اون موقع ها چقدر زندگیمون با صفا بود.... چقدر توی اون روستا بهمون خوش میگذشت... مامان یادته صبحای زود با خانومای همسایه میرفتین کوه.... مامان یاده مسجده محلمون چه با صفا بود.... مامان من همه رو یادمه و دلم برای اون لحظات تنگ شده
بابایی یادته من کلاس سوم ابتدایی بودم... برای مسابقات تعیین سطح کاراته که قرار بود برم کمربند بنفش سه هزار تومن پول لاز م بود اومدم خونه ازتون بگیرم گفتی شرمنده بابایی ندارم و من اون پول رو ندادم  و دیگه کلاس کاراته نرفتم.... بابایی میبینی من اینقده دختر بدیم که هنوز بعضی وقتا میگم استعدادم رو شما خشک کردید به خاطر سه تومن.... کلا میبینی من دختر قدر نا شناسیم... نمیگم چه کارا که برام نکردید... نمیگم همون سالا منو فرستادید کلاس زبان  کلای والیبال... جبران مافات کردید .... بازم اذیتتون میکنم ... میدونم چقدر نسبت به این مساله حساسید ولی به رختون میکشم... بابایی دخترتو ببخش... قول میدم رو سفیدتون بکنم... قول میدم منم مثه داداش حسین و داداش محمد به جاهای خوب برسم... بابایی ازم خواستی دکترای نجومم رو بگیرم ... دکترا گرفتن رو بهتون قول مردونه میدم ولی نجومشو نه... میدونی بابایی دلم میخواد برم مهندسی پزشکی بخونم.... میخوام کنکور مهندسی پزشکی بدم .... بابایی ... مامانی .... قول شرف بهتون میدم که باعث غرور و افتخارتون بشم....
دوستتون دارم.




تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 09:52 ب.ظ | نویسنده : zara ... | نظرات

  • عیسی زاده
  • سبزک
  • کارت شارژ همراه اول