تبلیغات
خورشید مهر - وسوسه نوشته ی خودم
 پس شیطان او را وسوسه کرد و گفت: ای آدم تو را به درخت جاودانگی و فرمانروایی بی زوال راه بنمایم؟ آنگاه از درخت خوردند و برهنگی آنان برایشان نمایان شد ، آدم پروردگار خود را عصیان کرد و بی راهه رفت" طه 120 و 121
آدم... حوا
اینها بیتای خدا بودند.. بیتای بی همتای خدا...
روزی صدایشان طنین انداز عرش الهی بود...
مسجود ملائک بودند... انسان خلیفه ی خدا بود ... هم پیمانه ی خدا بودند و در خانه ی او منزل داشتند
شاد بودند و سرمست از هم نشینی با خدایشان
نه درد هجر و جدایی را چشیده بودند نه درد نداری و بی خانمانی
جامهاشان را فرشتگان پر از پیمانه میکردند... برای خود خدایی بودند...
اما...
نمیدانم کدامین چشم نتوانست خوشبختی آنها را ببیند
کدامین نظر شومی بر زندگیشان افتاد و آنها را از عرش به فرش انداخت؟
کدام چشم شوری؟
ابلیس بود یا حوا؟
آدم بود یا ... یا شاید خدا.. شاید خدا به شادی آفریدگانش حسادت کرد خدا تنها بود ولی آدم حوا را داشت..
اما مگر میشود کسی به ساخته دست خویش حسادت کند؟
یا نه شاید عقل ناقص خودشان بود که با آنها اینچنین کرد...
شاید حسادت زنانه ی حوا و شیدایی آدم دلیلش بود!!
مقصر این معرکه فقط شیطان نبود
او وسوسه کرد، از میوه ی ممنوعه بخورید تا ملک شوید..
و حوا به فکر فرو رفت... مگر من چه کم دارم که ملک نباشم ؟ فرمانروایی نکنم؟
  آدم چه کم از مقربان عرش دارد؟ او نیز میتواند ملک باشد و جاودانه بماند.
و اندیشه ها و خردشان چه خورد که ندانستند اینها همه آزمایش خداست.. او میخواست آدمش را به رخ فرشتگان بکشد و به آنها بفهماند که اشرف مخلوقاتش صاحب اختیار است و فریب نمیخورد و در این قمار تمام سرمایه و اعتبار انسان را به شرط نهاده بود...
اما...

حوا با همان شیوه و عشوه ی زنانه اش در دل اسیر شده در بند آدم نفوذ کرد  و آدم از میوه ی ممنوعه خورد.. ندانستند و جاهلانه پشت پا زدند به تمام مهر و عطوفت خدایشان .... شاید خدا چنین تصمیمی از سوی انسان حتی در ذهنش هم نمیگنجید....
و خدا شکست خورد
به گمانم خدا برای اولین بار و آخرین بار طعم شکست خوردن را چشید... آدمش او را قربانی عشق حوایش کرد...
آدم به سیب یورش برد و چه بد ننگی به بار آورد و چه میراث تلخی برای فرزندانش به ارث نهاد...
  خداوند فرمود : اهبطو و آدم به زمین و بر فراز کوه صفا هبوط کرد.
از حوایش به دور ماند... از همان حوایی که به هوایش ترک خدایش گفته بود...
آدم فهمید که چه کرده است... ضجه زد توبه کرد التماس کرد
اما... خدا او را نبخشید، بخشید ولی او را به بهشتش راه نداد...
آدم سرمایه اش را از دست داد و خوب میدانست که آدم بی سرمایه و اعتبار در خانه ی خدا راه ندارد
خدا به او گفت... ای آدم ، بیتای من حال خودت هستی و خودت در زمینی قرارت داده ام  که هیچ سرمایه ای ندارد ... به دنبال حوایت بگرد او را پیدا کن و با یکدیگر سرمایه ی از دست رفته ی خود را  که همان غرور من است بدست آورید که آغوش من به روی شما آن دم باز است.
اما... ای آدم
مبادا از حوا خرده بگیری و بگویی عامل طرد شدنمان تو بودی، نزد من هر دو به یک اندازه گناه کارید.
حوا از مروه فرود آمد و در جست و جوی آدمش به سمت عرفات حرکت کرد و همانجا منتظر ماند.
آدم به دنبال حوایش صفاهای زیادی را پیمود سالها و سالها به دنبال معشوقه ی طرد  کننده اش شتافت تا اینکه در صحرایی خشک و بی آب و علف بویی بهشتی استشمام کرد ،حوا بود که چشم بر نگاه آدم داشت ... و عرفات میعاد گاه عاشقانه اشان بود
جبرئیل بر آنها نازل شد و راه و رسم خدایی شدنرا یادشان داد
دست در دست یکدیگر به هم قول دادند تا غرور خدا رو به او باز گردانند... قول دادند دیگر فریب وسوسه های شیطان را نخورند...
اما....
اما غافل از آن بودند که تخم ابلیس در دلهایشان جوانه زده است و پا به پای آنها بزرگ میشود...
از آن پس ابلیس ذات هر آدمی شد که از آدم زاده شد...
آدم به آدمها تبدیل شد و حوا به حواها آما نه آدمها رنگ و بوی آدم را داشتند و نه حواها حوا بودند....
انسانها بزرگ و قدرتمند شدند و ابلیس بزرگتر و قدرتمند تر... مکرهایش کشنده تر شد...
 و .... سالهاست که آدمها و حواها می آیند و میروند و جز اندکی محدود از آنها کسی سرمایه ی از دست رفته اش را بدست نمی آورد...
مدتهاست که خداوند چشم انتظار آدمی آدم است اما آدم های نسل من شتابان به سوی حواهایی میشتابند که فقط هوا هستند وبرای رسیدن به حوایشان روزی هزار میوه ی ممنوعه را میخورند...
آدمهای نسل من سرمایه ای ندارند و دیگر برای بدست آوردن سرمایه هاشان تلاشی نمیکنند انگار غرور آفریدگارشان را از یاد برده اند همان غروری که جلوی فرشتگانش شکسته شد...
امروز آدمهای این دیار همان اندک سرمایه هایی را که پدرانشان بدست آورده بودند را به قمار گذاشته اند و آنها را حتی خرید و فروش میکنند فقط به صرف اینکه حوا نه ، هوایی به دست آورند... آدمها و حواهای نسل من فقط و فقط انسانند...بی هیچ احساسی ... پر از درد و مصیبت... و خود عامل این همه تلخیند....

آری شرافت کم سرمایه ای نبود که از دستش دادیم
آب ریخته را کی توان جمع نمود....


تاریخ : یکشنبه 10 شهریور 1392 | 12:31 ق.ظ | نویسنده : zara ... | نظرات

  • عیسی زاده
  • سبزک
  • کارت شارژ همراه اول